تاريخ : چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ | نویسنده : مینا

درست یادم نیست صبح یا بعد از ظهر بود. برای فیزوتراپی به منزل بیمار می رفتم. از خانه صاحب خانه کلید داشتم . چون برای پیرزن در باز کردن مشکل بود و دختر جوانش هم شاغل بود . بیشتر وقت ها در زمان فیزوتراپی منزل نبود.کلید انداختم وارد آپارتمان شدم . کسی غیر از پیر زنی مریض که انتظار من را نمی کشید. منتظر من نبود. اتاق پیرزن مشرف به حیاط و درب وروی آپارتمان بود. وتیر نگاهش دور از آشپزخانه و به دیوار می خورد. توان حرکت هم نداشت روی تخت نشسته تا فرزندانی که در ظاهر مادرجان، مادر جان می کردند برای خوردنش چیزی بیاورند. آن روز خاص پسر و خانواده اش مهمان مادر بودند. تا وارد شدم با خوشحالی گفت:« آمدی؟» انگار گرسنه بود در بدو ورود چشمم افتاد به چهار لیوان که روی سنگ اپن آشپزخانه خودنمایی می کرد دوتا از لیوان ها محتوای داخل آن خورده شده بود و دوتای دیگر هنوز تا نیمه شیر موز داشت. پسر با همسر و دو پسرش گرد اپن ایستاده و در حال خوردن شیر موز بودند. در حالی که پیرزن در داخل اتاق منتظر نشسته بود .
با تعجب نگاهی به پسر انداختم. اصلا منتظر من نبودند خیلی جا خوردند . با خودم گفتم چقدر آدم باید پست باشد، که یک لیوان شیر موز را از مادرش دریغ کند. مگر ارزش ریالی آن چقدر می شود، که پیرزنی را داخل اتاقش تنها رها کنید و آرام و بیصدا با فرزندانت شیر موز بخورید. و وای بر این دنیا...
با ورود غیر منتظره من همه چیز به هم ریخت. وارد اتاق شدم آرام در گوش پیرزن گفتم:
«شیرموز خوردی گفت : نه! مگه شیرموز می خورند.» سکوت کردم . سکوتی به تلخی زهر مار...
بعد عروس خانواده یک نصف لیوان شیر موز برای پیرزن آورد اجازه خوردن ندادم معلوم نبود پس مانده کدام یک بود ... بهانه آوردم گفتم می خواهد تمرین کند ممکن است استفراغ کند.
برداشتی از یاداشت های مخفی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل طباطبایی