خرید بک لینک

«دلنوشته»

«روزها و شبهای خوابگاه من در سال 83،84 یادش بخیر »

امشب به روزهای با تو بودن می اندیشم به آن لحظاتی که در تنهایی خودم غرق می شدم و در گوشه ای کز می کردم و دخترکانی را که در گوشه گوشه ی خوابگاه نشسته اند و یک گوشی موبایل را چون دوستی صمیمی در دو دست خود می فشارند و آرام آرام در گوش اش زمزمه می کنند، می نگرم .

همیشه به این فکر می کردم که اینها چه می گویند که گاهی لبخند بر لبانشان جاری می شود و گاه از عصبانیت دادی می زنند و گوشی را به گوشه ای پرت میکنند .

وباز دخترکانی که چون عروسک از خوابگاه خارج یا واردمی شوند در حالی که لبان سرخشان را بر روی لبان دوستانشان گذاشته و به هم درود و سلام می فرستند . و آن یک به دیگری می گوید :« خوش گذشت »و او در جواب می گوید:« چه جورم » .یا با جمله ی «خوش بگذره » هم را بدرقه می کنند .

همیشه در این سوال که اینجا خوابگاه دانشجویان است یا سالن زیبایی ؟ روز را شب می کردم . آخر کمتر دانشجویی را می دیدم که کتاب به دست باشد، یا به کتابخانه برود. همه در حال سپری کردن لحظات زیبای خود با دوستان خود بودند .

تنها لحظاتی که خوابگاه دانشجویان به معنای خاص خوابگاه دانشجویان بود شب امتحان بود که همه بلا استثناء تا صیح خودشان را می کشتند تا بزور کتاب را دور کنند و یاد بگیرند و جالب بود که همان ها نمرات خوبی هم می گرفتند .

در اینجا .یک چیز خیلی مشهود بود و آن رها یی دخترکانی که در خانه ی پدری خود در بند حجاب زورکی بودند .

انگار این دانشگاه برای آنها مکانی برا ی بدست آوردن آزادی بی قید و شرط بود .

خوب یادم هست آن بعد از ظهر جمعه ای را که بجای سرپرست در اتاق سرپرستی انجام وظیفه می کردم .مادر دختری، بسیار محجّب از نیشابور به خوابگاه مراجعه کردند. دخترک معصوم نامش معصومه بود. مادر مذهبی و با ایمان دخترش را با چادر و مقنعه به مسئولین خوابگاه سپرد و گفت اول خدا دوم شما . مواظب بچه ام باشید . ولی بچه اش بچه نبود زندانی ای بود که با رفتن مادر احساس آزادی کرد دقیقاً فردای آن روز . معصومه شد مصی و آن دخترک محجب تبدیل شد به عروسکی که انگار خداوند اورا عروس خلق کرده است.

و باز یادم هست اتاق هایی که برای دوستان خود تولد می گرفتند و دوستان خود را دعوت می کردند و چه شب هایی بود!!!؟

از حق نگذریم شب های تولد را من هم دوست داشتم. یادت هست با چه شورو شوقی در مغازه ها به دنبال کادویی ارزان و زیبا می گشتم .

یادش بخیر شبهای ماه مبارک رمضان از همه قشنگتر بود بعضی اتاق ها که همه ی بچه هایش روزه می گرفتند سحر ها و افطار های زیبایی داشتند .

یادش بخیر اتاق های هشت نفره گاهی از درون اتاق ها صدای موزیک می آمد و گاهی ناگهان صدای جیغ و سرو صدا و دعوا فضا را پر می کرد . همه چیزش خوب بود ..دعوایش هم دیدنی بود . پته و پوته ی هم را می ریختن روی دایره . خلاصه سرپرست پا در میانی می کرد و اتاق یکی را عوض می کرد و قا ئله ختم می شد.

امشب دلم را به تو گره زدم تویی که دوسال از بهترین لحظاتم را با من بودی.

یادش بخیر لحظاتی که دور هم می نشستیم و برای هم فال می گرفتیم فال حافظ ، فال عدسه ، فال پاستور .

یادت هست دخترکانی که در حال آرایش دوستان خود بودند .

خوابگاه جزء معدود جاهایی است که همه کاره ی هیچ کاره در آن بسیار دارد. همه کاره هایی که در اصل آن کاره نیستند .

خوابگاه محیطی ست که دخترکان به آزادی می رسند وهنر می آموزند بهترین هنری که می آموزند دوست یابی است آن هم از نوع پسرش .

خوابگاه من مکانی بود که خانواده ها فکر می کردند چون تحت نظارت مستقیم آموزش و پرورش است مکان امنی برای دخترکان تنهاست ، ولی نبود .

کسی هم مقصر نبود .

مسئول خوبگاه همینقدر که به آنها اجازه نمی داد تا دوستان ذکور خود را وارد آنجا کنند خیلی هنر می کرد . بیشتر از آن در توانش نبود ولی روی هم رفته محیط خاطره انگیزی بود.

وای از شب های محرم بگویم : شب هایی که در کوچه ی سخایی رقابت برای شام دادن بود. اگر امشب یکی مرغ می داد و دیگری کشک بادمجان فرداشب حتماً کشک بادمجان تبدیل به مرغ می شد، رقابتی باور نکردنی ولی ای کاش همه در یک جا با هم عزادرای می کردند وهمه نان و خرما می دادند فکر می کنم اینگونه حسین خرسند تر بود ولی شبهای محرم کوچه ی سخایی شب رقابت بین نفوس شیطانی بود نه شب عزای حسین ...

از شبهای جمعه بگویم از رفتن به مهدیه ......

حتی همان عروسکان هم مهدیه رفتن را دوست داشتن با هم قرار می گذاشتیم و گروهی به راه می افتادیم هفت نفر هشت نفر راهی مهدیه می شدیم قشنگترین شب های تهران من شب های مهدیه است . تو که یادت هست.هنوز با لذت از شبهای مهدیه می گویم...

دلم برایت تنگ شده از حالت بیخبرم ...

ای کاش دوباره تو بودی و من بودم و مهدیه بود.

ای کاش با دوستان هم خوابگاهی دوباره دور هم جمع می شدیم . می گفتیم و می خندیدیم و...

ای داد از زمانی که از دست می رود و دیگر بر نمی گردد.

خوابگاه من یادت بخیر...

تهران. خوابگاه آقا خانی . کوچه سخایی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 2:28

صفحه بندی