تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ | نویسنده : مینا

تا به من رسید، با هیجان و بی مقدمه سر حرف را باز کرد: « این دو جوجه هستند. از روی درخت افتاده اند، از داخل آبراه کنار خیابان پیدایشان کردهxad ام، یکی را با خودم به سر جلسه می برم ولی دیگری خیلی شیطان است مدام می پرد یا سرو صدا میکند. می ترسم شلوغ کند، چشمش هم گلی شده نیاز به شستشو دارد،» امتحان داشت، دلxad اش مثل سیر و سرکه می جوشید ولی دو جوجه گنجشک به او پناه آورده بودند. انگار دلش می خواست کسی جوجه گنجشک را از او بگیرد،. من که از این همه لطف و شعور این پسر به وجد آمده بودم، با ذوق گفتم :« حتما با کمال میل، من از او نگهداری می کنم . تا تو، تمام حواس ات را به امتحان ات بدهی»، برو پسرم، راحت باش.
ولی راحت نبود، مثل پدری مهربان و نگران، مدام سفارش میکرد:
« چشمش را با چای بشویید، چای داغ نباشد، با یک پنبه... » من هم با لبخند به سفارش هایش گوش می دادم . راستش را بخواهید لذت می بردم. این همه شعور در نوجوانی 12،13 ساله، برایم لذت بخش بود. با کلی سفارش، بالاخره جوجه را به من سپرد و رفت.
من ماندم و یک جوجه گنجشک جیغ جیغو و شیطان که تازه یک چشمش را هم گل پوشانده بود.
نگاه نگران پسرک من را متأثر کرد، تا دیروز همین پسر پلاخن بدست داشت و گنجشک ها را می زد و امروز نگران حال یک گنجشک به پشت سر می نگرد. بزرگ فکر کردن را کودکان ما آموخته اند، حالا نوبت ماست که ؛ باور کردن آنها را بیاموزیم .
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل طباطبایی