خرید بک لینک

تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ | نویسنده : مینا

تا ایستادم ، روزنامه فروش رسید، با اصرار که :"روزنامه بدم، امروز دَش، نکردم بزار دو قِرون کاسب شَم ." گفتم:" آخه پسر جان روزنامه های این دوره از زمان چه مطلبی داردکه ارزش خرج کردن را داشته باشد ، نصف اش آگهی ترحیم است، نصف اش تبلیغات خرید و فروش ، تازه اگر مطلبی غیر تبلیغات هم داشته باشد... که حرفم رو قطع کرد و با خنده گفت: درسته خانم، ولی خدایی شیشه رو خوب پاک می کنه ... از حرف اش خنده ام گرفت، گفتم:" باشد برای همین کلام حکیمانه ات یک روزنامه می خرم ببینم با آن چه می توانم بکنم ."انگار دستم سبک بود، خیلی زود یک راننده دیگر هم او را صدا زد ، آهای! روزنامه فروش... چراغ سبز شد. راه افتادم. چهار راه بعدی یک پژو 405 کنار من توقف کرد، همان که چهار راه قبلی روزنامه خریده بود، تا ترمز زد، سریع شیشه پاک کن بدست افتاد به جان شیشه جلو ماشین، حدس بزنید شیشه را با چه پاک می کرد؟ درست است! با روزنامهxadی چهارراه قبلی، ... سر چهارراه پیچیدم سمت راست جلو فضای سبز نزدیک محل کارم درحال پارک بودم که: داخل فضای سبز پیر مرد خوش لباسی، با چند روزنامه، روی هم برای خودش فرشی ساخت و نشست تا خستگی بگیرد وکمی کتاب بخواند، آخر . بیشتر وقت ها نیمکت ها پراز ،پسران و دختران جوانی است که در پارک ها و فضاهای سبز به دنبال آینده مجهول خود میxadگردند. غافل از اینکه کسالت و پیری پشت در خانه است و امروز و فردا،در را خواهد کوبید، و ما هنوز فکری برای مسیر مویی که سفید خواهد شد نکرده ایم. وارد شرکت شدم تا وارد شدم خانم نعمتی روزنامه را دستم دید وگفت:" میخواهید بخونید،" فکر کردم برا بیکاری می خواهد بخواند گفتم:" نه بفرمایید بخونید"،خندید و گفت نه مادر می خوام ،کابینت های آبدار خونه رو پاک کنم تو شرکت دستمال کم پیدا میشه تازه برای پاک کردن میز و در و پنجره هم خوبه، صبح ها همه اش دنبال دستمال می گردم..". با حالت خاصی گفتم: " بله!..." مدتی گذشت و ساعت اداری هم تمام شد. رفتم منزل، تا رسیدم ، دادش کوچولو، راهم را سد کرد و گفت:" آبجی! آبجی ! بریم روزنامه بخریم ." گفتم :"روزنامه برا چی ؟"گفت: "فردا تو مدرسه می خوایم بادبادک بسازیم، روزنامه لازم داریم." از آن طرف صدای دلنشین مادر فضا را پر کرد که، راست میگه مادر:" برو چند کیلو روزنامه بخر، منم لازم دارم. با تعجب گفتم:" چند کیلو روزنامه !؟ شما می خواهید چیکار؟ " با لحن خاصی گفت وا ! مگه فراموش کردی هفته دیگه باید خونه رو تحویل بدیم، می خوام چینی ها رو بپیچم لاش که نشکنه... تکیه زدم به دیوار و گفتم:" یعنی هیچ کس نمی خواهد روزنامه بخواند؟ راستی چرا؟

لطفاً نگویید ،سرانه مطالعه در ایران پایین است. که این حرف عذر بدتر از گناه است.باید بگردیم به دنبال علت هایی چون عدم مدیریت وحشت ناک مدیران ، عدم رسیدگی به وضعیت نوشتار در روزنامه های رسمی مملکت و سنتی گرایی در ادارهxadی روزنامه های میهنی ، همه علتی بر عدم پیشرفت و خوانش روزنامه است. باید گریست به حال ملتی که روزنامه را فقط برای نظافت می شناسند. باید از روزنامه های رایج پرسید که شما برای بهبود وضع خوانش روزنامه در محل فروش تان چه کرده اید؟ مطمئن باشید هیچ پاسخی ندارند. مدیران روزنامه های ما فقط به میزان درصد فروش روزنامه فکر میکنند و اصلا برای میزان خوانش آن اندیشه ای نکرده اند. من روزنامه نگار نیستم نویسنده هم نیستم ، سالهاست که گاهی دستی برقلم می زنم سفیدی را سیاه می کنم : ولی دلم می سوزد به حال خودم و جماعتی که می نویسند ولی کسی نیست بخواند. چون روزنامه های ما حاضر نیستند کمی وقت صرف کنند. و مطالب نویسنده جوانی را بخوانند و تجزیه و تحلیل کنند. افسوس...!

بگذریم حرف به بیراهه نرود، اینها را گفتم که بگویم :"در تاریخ 16/11/84 در مزداوند سرخس در مدرسه شهید بهی که من معلم پایه ی چهارم آن بودم. و با همکاری مدیر دبستان جناب سید کابلی و شهرداری تازه تأسیس شهر نوپای مزداوند و نویسندگی ساده و پر انرژی بچه های مدرسه ی شهید بهی، یک هفته نامهxadی کوچک و دست نویسی با نام قاصدک را طرح ریزی و منتشر کردم. که شامل دست نوشته های ویرایش شدهxadی همان بچه ها ، در ده صفحهA4 و درهر صفحه حد اقل سه یا چهار مطلب با دست نویسی و تصویرگری ابتدایی سیاه قلم خودم، به نشر در آوردم. فضای دوستانه و پرهیجان مدرسه در آن سال غیر قابل وصف بود. برای اینکه مجله از نظر مالی هزینه ای به من تحمیل نکند . هر مجله را به قیمت 100 تومان به فروش می رساندم. ده ورق هر ورقی ده تومان از مغازه ای در همان شهر کوچک می خریدم. که البته هفته نامهxadی ما به سود آن مغازه هم بود. با جناب شهردار وقت مزداوند، توافق کرده بودم، کاغذ از ما،کپی از شهر داری بالطف خدا هر هفته بیست تا بیست و پنج تا مجله ده ورقی می زدیم. شاید باور نکنید، مجلات را رو دست می بردند. اگر یک روز انتشار مجله به تعویق می افتاد. همه دانش آموزان علاقه مند در کلاس من جمع می شدند. که: "خانم این هفته مجله نداریم؟" شما فکر می کنید چرا؟ یکی از دلایلش شاید این بود که شهرشان روزنامه نداشت ولی مهمترین دلیل آن نوشته هایی بود که خودشان فرستاده بودند . هنوز از انتشار اولین شماره مجله زمان زیادی نمی گذشت که هرروز موج تشکر مادرها و پدرها در مسیر خانه تا مدرسه من را احاطه می کرد. از مردم مزداوند شنیده بودم که شبهای بلند بهمن ماه در فضای گرم خانواده مجله ی مدرسه را میxadخوانند و لذت می برند.و من هم از شنیدن این سخنان انرژی میxadگرفتم. و همان حرف ها بود که باعث شد تا 3 صبح بنشینم ودرکنار برگه تصحیح کردن، سؤال طرح کردن و طرح درس نوشتن، مطالب فراوان دانش آموزان را بخوانم انتخاب و ویرایش کنم. تا قبل از درج در برگه های مخصوص هفته نامه، تنطیم و آماده باشد.حالا که فکر می کنم می بینم، برای من هیچ چیز، جز زحمت نداشت، اما زحمتی شیرین، زحمتی که باعث شده بود. کودکی را خرسند و خانواده ای را دور هم جمع کنم. تلوزیونی را خاموش، و به آنها انگیزه خوانش بدهد.. مثل زمانی که مردم در پای کرسی شاهنامه می خواندند. ایجاد فضای دور همیِ لذت بخش، همان طلایی که امروزه کم یاب است. چه دورانی بود؟! فراموش نشدنی! کودک دبستانی با احساس غرورکه مطلبش در تنها مجله شهر کوچک گمنامش چاپ شده به خود می بالید. قلمش را با ذوق می تراشید تا از نو بنویسد. پای داستان های مادر بزرگ می نشست تا مطلب جمع آوری کند. و هزار شورو هیجان دیگر، که اصلا قابل وصف نیست. ولی جوان امروز به هر روزنامه و مجله ای مطلب می فرستد، فقط چماق مطلبت ضعیف است را در دست مجریان امر می بیند. بدون هیچ توضیحی، که ضعفش کجاست ؟ موضوع ، نگارش، پردازش ، ایده یا دیدگاه نویسنده به موضوع ، کدام ضعیف است؟ هیچ نمی گویند. چون اصلا مطلب را نخوانده اند گاهی هم مشاهده شده که مطلب با تغییراتی و به چاپ می رسد ولی با نامی دیگر، و نویسنده ی مبتدی همچنان سرش بی کلاه است. و با ناچاری در انتظار نوری است که از روزنی بیرون بزند، مثلا مسابقه ای الکی راه بیفتد، او هم با هیجان عضو شود و بنویسد به امید اینکه مطلبش در جایی خوانده شود. نه اینکه ! برنده شود. بله! اینکه کی به او اجازه می دهند بنویسد تا دیگران بخوانند. و نقدش کنند ، کی قرار است بال و پر قلمش جان نوشتن بگیرد، خدا می داند.، همین کاری که من در مزداوند کردم را می شود با کمک ویراستاران در روزنامه ها و مجلات در سطح وسیع تری، انجام داد. .هم ویراستاری رونق میگیرد و هم نوشتن و روزنامه خوانی رایج می شود. می توانید هزینه ی ویراستاری را از نویسنده دریافت کنید .به شرط اینکه هزینه ها کنترل شده و مناسب و در حد توان نویسنده جوان باشد. ویراستاری گزینه ای است که امروز در اکثر روزنامه ها و مجلات اصلا به چشم نمی خورد. و یا خیلی کم اتفاق می افتد.

این موضوع، از مطالبی که هرز گاهی از سایت ها و وبلاگ های گمنام یا مشهور در بعضی روزنامه ها و مجلات منتشر می شود، کاملا مشهود و قابل لمس است ... مطالب روزنامه های ما انحصاری و سلیقه ای است. ما تنها مملکتی هستیم که به نیروی جوان و مبتدی خود اعتماد نمی کنیم . در حالیکه پتانسیل نهفته در افکار جوانان امروز خیلی کار آمدتر است از کسانی است.که از دیروز تا امروز دست اندرکار بوده و هستند.

حضراتی که عدم نویسندگی را به گردن اعتماد بنفس می اندازید ، می شنوید. این صدای یک جوان است. مشکل فقط عدم اعتماد به نفس جوان نیست . بلکه مشکل خیلی بزرگتر است. مشکل این است که همه " من " هستند . هیچ کس "نیم من" نمی شود .مشکل این است که کسانی که می نویسند می ترسند دیگران را در حوضه نوشتن وارد کنند. می ترسند قلم کسی را به نوشتن وادارند. می ترسند دست کسی را بگیرند.که مبادا روزی روی دست آنها بلند شود! و آنها دیگر آنی نباشند که هستند .مشکل حسادت های حرفه ای است. باور کنید . لباس اعتماد به نفس به تاراج رفته است. و برتن گزینه هایی شده که درد اجتماع اند. دردی چون مدیریت سنتی و دست وپاگیر،دردی چون عدم اعتماد به هم نوع ، و ترس از رقابت با نیروی جوان کارآمد . و اینکه نمی خواهند پای ویراستاران و نویسندگان جوان به روزنامه باز شود. نمی خواهند بازار ایده پردازی رونق بگیرد. زیرا در آن صورت نوشتن برای آنها که دیگر ایده قلم شان کهنه است . سخت خواهد شد. پس برای فرار از این بحران اینگونه می اندیشند که ؛ باید راه را زیر آبی رفت. باید نطفه را در رحم خفه کرد. باید راه نوشتن را سد کرد. باید زد، روی سر خلاقیت، من وقتی زندگینامهxadی افرادی مثل فلان فرد معروف که در حال حاضر در بین ما نیست را می خوانم. می بینم اولین جایی که دستش را گرفت و او را وارد حیطه ی نوشتن کرد. روزنامه یا نشریه، یا یک هفته نامه کوچک و بزرگ بود . او همان اول کتاب ننوشت، همان اول بهترین نبود،. فقط تفاوت آنها با جوانان مبتدی امروز این است که نویسندگان قدیم خوش شانس بودند، حامیانی دلسوز فرهنگ و ملت درکنارشان داشتند. ولی جوانان ما از این حامیان محرومند.

در کانال ترفند مدیریت. چند جمله جالب خواندم که بد نیست برای حسن ختام مبحثم نقل کنم نوشته بود:" نه ژاپنی ها نابغه اند و نه ماکند ذهنیم، فقط تنها تفاوت ما وآنها در این است که آنها فرد شکست خورده را تشویق میکنند تا موفق شود ولی ما با فرد موفق می جنگیم تا شکست بخورد". بله ما معنی پیشرفت را شخصی فهمیده ایم . اجازه نمیدهم کسی با ما قدم بزند مبادا! از ما نکته ای بیاموزد. تا زمانی که روزنامه های ملی صرفاً منبع کسب درآمد باشند، و فقط به سود دهی بیندیشند، و عواملی مثل قبول تبلیغات؟ و آگهی ترحیم را بر نوشته های ادبی، تاریخی و طنز ، شعر و تحقیقات علمی،... ترجیح دهند. ارزش روزنامه با نظافت برابری خواهد کرد. در واقع اگر تبلیغات نباشد روزنامه های ما ورشکست خواهند شد. چون مطلبی در خور خواندن ندارند. اخبار را که رادیو و تلوزیون می گویند، روزنامه و مجلات مختلف دیگر نباید مثل قدیم فقط به اخبار وگفتمان های سیاستمداران توجه کنند چون قبل از اینکه روزنامه به بازار بیاید رادیو و تلوزیون و مسنجر های رایج در مملکت آن را چندین بار منتشر میکنند. روزنامه باید حرف های روز را با زبان روز بزند؛ زبان خبر کهنه است . باید لباس را با طرحی نو بدوزد و به تن کند. زبان اش باید زبان قلم جوانی باشد. همه می گویند نقشه های بزرگ آدم های بزرگ می طلبد من میگویم نقشه های بزرگ افکار بزرگ و نو می طلبد بذر روزنامه خوانی را باید کاشت ولی قبل از آن بایدآن بذر را تولید کرد.

بیاییم نو بیندیشیم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 2:28

صفحه بندی