سالها پیش در جایی خواندم که روزی موسی (س) به کوه طور می رفت . درراه به همشهری ثرتمندی برخورد کرد . مرد ثروتمند با تمسخر به موسی(س) گفت:« یا موسی خدای تو گفته است اگر بنده ای بندگی نکند و از فرامین خدای تو سر باز زند او را غضب خواهد کرد. ولی من با اینکه خودم چندین بنده دارم و از بندگی خدای تو بی بهره ام. هر سال ثروتم افزایش می یابد . از خدایت بپرس. پس چرا من را غضب نمی کند. » موسی به کوه رفت و عبادت کرد و خواست برگردد . از جانب حق تعالی ندا آمد:« یا موسی پرسش بنده ی ما را از ما نپرسیدی؟ » موسی با شرمساری سؤال را پرسید. خدا گفت:« برو به آن بنده بگو غضب از این بالا تر که به تو اجازه نمی دهم نامم را بر زبان جاری کنی.»
بله راز گریستن برای حسین و حضور در خیمه ی حسین این است.
سالها پیش ، آن زمان که تمدّن به اندازه امروز نبود، و من کودکی بیش نبودم ، وقتی پدرم گریه می کرد، گویا خنجر به قلب من می زدند. من هم می گریستم .چون فقط سالی یک بار رژه ی اشک را بر گونه های پدر می دیدم. وقتی آرام آرام می گریست . و چشمانش را در بین پنج انگشتش پنهان می کرد. با تکان خوردن شانه هایش می فهمیدم که پدر گریه می کند . من طاقتم طاق می شد. و بر عکس پدر هوار می کشیدم . مادر با محبت من را در آغوش می گرفت و میگفت :« ای داد بیداد اشکت را نبینم. چرا گریه می کنی عزیزم ! و من با همان هق هق می گفتم بابا گریه می کند. مادر آرام و با نوازش می گفت:« عیبی ندارد بابا آینده تو و خانه ی آخرتش را می سازد.» و من با تعجب می پرسیدم هرکس گریه کند برای خود خانه می سازد. مادرم می گفت:« بله ! اما اگر در عزای حسین باشد. مثل بابا...»
این را یاد گرفته بودم که در روضه ی آقا! کنار مادر بنشینم و مثل مادرچادر گل گلی تازه دوخته شده ام را روی صورتم بیندازم . و محزون باشم. و از روضه ی آقا فیض ببرم.
کمی بزرگتر شدم دیده گاهم نسبت به آقا بازتر شد . دیگر فقط با گریه راضی نمی شدم دنبال علت ها بودم . بودن ها و نبودن ها، چرا محرم ، چرا گریه، چرا حسین (ع) . در این وادی سیر می کردم که : سوم محرم سال 60 شمسی ساعت 11 صبح صدای سینه زنان من را به بیرون از خانه کشاند، مثل هر سال دسته جات سینه زنی از جلو خانه ی پدری عبور می کرد، ما هم مثل هر سال بیرون خانه از آنها استقبال می کردیم. آب سردی یا شربتی به آنها می خوراندیم . صحنه ی جالبی بود. با مداح زمزمه می کردیم. عجب روزگاری بود .عجب حال و هوایی داشت. همینطور که با ذوق اشعار را زمزمه می کردم. چشمم به بدنهای خون آلود زنجیر زده، افتاد . عجیب بود.. از پشت ، پیراهن خود را به اندازه یک کف دست بریده بودند و رنجیر را به همان نقطه لخت شده می کوبیدند.آنقدر رنجیر زده بودند که خون ها ،بر جای زخمها پلاسیده شده بود . و گویا هزاران حرف نگفته در خود داشت. و من هم تشنه ی شنیدن بودم .
انگار درد معنا نداشت، با دیدن بدن های خونین از خود پرسیدم یا حسین اگر اینها انسانند من چه هستم. آیا من توان تحمل این درد را دارم . در همین افکار سالها را سپری کردم بزرگتر شدم روزی از خیابانهای اطراف حرم زنجیری را خریدم و از یکی از دوستانم خواستم تا در منزل ما در مکانی خلوت این زنجیر را به پشت لخت من بزند . وای بر من عجب دردی داشت، چون مار گزیده از جای پریدم. پشت استخوانی ام می سوخت، تا چند روز حتی نمی توانستم راحت لباس بپوشم و بخوابم. یک شب دایی رضا به خانه ی ما آمد. از او پرسیدم دایی جان شما چطور قمه می زدید؟ از خون ریزی نمی ترسیدید؟ چطور یک شبه زخمتان خوب می شد؟ و بدون رفتن به بیمارستان روزهای بعد راحت به کار و زندگی می پرداختید؟ خندید و گفت:« شاید باور نکنی ولی خود من هم از این حکایت حیرانم . هرچه هست از حسین است و بس. و ادامه داد حالا که خودت پرسیدی بگذار رازی را برایت بگویم: از وقتی قمه زدن را ممنوع کرده اند هر سال ظهر عاشورا جای قمه های قبلی به خارش می افتد و مجبورم با یک جسم نوک تیز بخارانم .» خندیدم و گفتم: «این دیگر حتما از عشق حسین است و بس .»
بله این عشق حسین است که زخم و آسیب زنجیر، تو را نمی هراساند. و وقتی از جایت بلند می شوی و کفش و کلاه می کنی و عزم مجلس آقا را در سر داری ، یعنی دعوت شده ای و دیگر پاهایت در اختیار تو نیست و تو را می برد به دیدار معشوق، وقتی حال و هوای مجلس تورا منقلب می کند، وگلهای اشک بر دامنت می ریزد. یعنی آقا سورو سات (صور و سات ) دلت را بر پا کرده، و دلت دارد . غلغلک می شود. وقتی رنجیر می زنی و زخم های زنجیر خورده ات را دوباره بازنجیر نوازش می کنی، یعنی در دنیایی که تو سیر می کنی، اصلا درد معنی ندارد . وقتی قمه می زنی و خون همه جای صورتت را می شوید. یعنی لبیک یا حسین را تجربه می کنی. و اینجاست که تو فارغ از دنیا در آسمان خدا به پرواز در آمده ای. ولی از آنجایی که هر چیزی جایی و هر نکته مکانی دارد. ودر دنیای امروز دیگر قمه جایی ندارد. نمی پسندند چون دریچه ی اعتقاد افکارشان به اندازه ی آن زمان های کودکی ما نیست. در دنیای متمدن ما ، هر چه علم و دانش بشری پیشرفت می کند. و پی به ناشناخته ها بیشتر می برد، ایمان و اعتقاد او کم رنگتر و ضعیف تر می شود. دیگر برای پرواز به سوی ملکوت سعی نمیکند. دیگر دستان حقیقت را رها کرده و به همه چیز و همه کس دروغ می بندد. چون متمدّن است. با فرهنگ است . شهری است. با کلاس است. قلم فرسایی میکند قیمه ات را آقا و خیمه ات را آقا زیر سؤال می برد. مردم عزا دار را شکم پرست می خواند. تقصیر او نیست . او لجش گرفته چون تو دعوتش نکردی. اگر دعوت می شد . و فقط یکبار در حال و هوای تو قرار می گرفت.
با خود می گفت :« اگر دل من سنگ است، و قلمم ننگ است، و فلسفه ام تنگ است، و عشقم زنگوله های بیرنگ است، باید بگردم و شمع غلط کردم را پیدا کنم . و بگویم یا حسین من چه کرده ام که از دایره ی معرفت تو خارج شده ام . و پرده ای از جهالت بر روی افکارم کشیده ام. قبل از اینکه به خود اجازه دهد عزا داران را تمسخر کند. با خود می گوید: یا حسین من مصداق همان یهودی هستم که خداوند به او اجازه نمی داد نام باری تعالی را برزبان جاری کند. تو هم مهمانان خیمه ات را گل چین می کنی، اگر لیاقت داشت می گفت:« یا حسین هر سال دلم تنگ عزای تو می شود و چشم به درم تا محرم از در درآید. شاید دوباره بوی تو را استشمام کنم. من ریزه خواره سفره ی توام اگر هر روز بر سر سفره های رنگین بنشینم. باز برای قیمه ی تو سر می شکنم . نه برای خوردن بلکه برای افتخار نشستن بر سر سفره ات. یا حسین من منتظر دعوت تو ام. من می خواهم فردا به مادرت زهرا بگویم: بی بی جان من مهمان سفره ی پسرت بودم. رویت را از من بر مگردان . بگذار کوته نظران بگویند: اینان برای خوردن یک قیمه خود را به در و دیوار می زنند. اگر می فهمیدند و عقلشان قد می داد . و حسین را می شناختند می فهمیدند که: این عشق حسین است، که ما را می کشاند برای خوردن به یک لیوان شربت، یا یک بشقاب قیمه پلو ، یا یک بشقاب شله.
کلید واژه: یا حسین، دعوت نشدم، گریستن برای حسین
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل طباطبایی